1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: یکشنبه 25 فوریه 2018. برابر با یکشنبه, 06 اسفند 1396

ما و مدرنیته رضاشاهی

.



کسانی که از سال 2001 به این سو به ترکیه سفر کرده باشند، نام فرودگاه "صبیحه گؤنچن" (1) را شنیده‌اند. "صبیحه گؤنچن" نخستین زن خلبان ترکیه و نخستین زن خلبان جنگی جهان، که دومین فرودگاه استانبول نام او را جاودانه کرده است، به سال 1292 (1913) در بورسا چشم به جهان گشود و پس از آنکه در کودکی پدر خود را از دست داد، در سال 1304 (1925) به فرزندخواندگی کمال آتاتورک پذیرفته شد. صبیحه پس از به پایان رساندن دبیرستان در سال 1314 (1935) با پشتیبانی آتاتورک در آموزشگاه خلبانی آنکارا نام‌نویسی کرد و توانست در سال 1315 (1936) برای نخستین بار به تنهایی پرواز کند. وی در همان سال آموزش خلبانی هواپیماهای جنگی را در پایگاه شکاری اسکی‌شهیر آغاز کرد و توانست نخستین زنی در جهان باشد که یک هواپیمای جنگی را به پرواز درآورده است. در سال 1316 (1937) گؤکچن از خلبانانی بود که همراه با همکاران مردش شورش کُردها را در "جنبش درسیم" (2) از آسمان سرکوب کرد. او سپس در سال 1330 (1951) در جنگ کره شرکت جست و توانست برترین نشان نیروی هوائی ترکیه را از آن خود کند و درجه سرگُردی بگیرد. گؤکچن در سال 1380 (2001) درگذشت و نامش آذین‌بخش فرودگاه دوم استانبول شد.

عفت تجارتچی در سال 1296 (1917) چشم به گیتی گشود و در سال 1318 (1939) با پشتیبانی پدرش در باشگاه خلبانی نام‌نویسی کرد و توانست در سال 1319 (1940) برای نخستین بار به تنهایی پرواز کند. چندی از پیوستن او به گروه پرواز نمایشی (آکروباتیک) نگذشته بود که ایران دستخوش رخدادهای شهریور 20 شد و با بسته شدن باشگاه خلبانی کار آموزش او نیمه‌کاره ماند. تجارتچی در سالیان میانه زندگی به نویسندگی و چامه‌سرایی روی آورد و در 1376 (1997) درگذشت.

گؤکچن فرزندخوانده کمال آتاتورک، برجسته‌ترین چهره سیاسی روزگار خود بود و در کشوری پای به جهان نهاده بود، که از فروپاشی یک امپراتوری نیرومند سر بر کرده بود، که خود سدها سال کشورهای پیشرفته اروپایی را به چالش گرفته بود و بارها و بارها آنان را شکست داده بود. ترکیه تا زمستان 1324 بی‌یکسویگی پیشه کرده بود و تنها در ماه‌های پایانی جنگ بود که آلمان نازی را (که شکستش کما پیش ناگزیر بود) به جنگ فراخواند. بدین گونه درروند سیاست‌های نوین‌سازی آتاتورک هیچ‌گونه گسستی پدید نیامد و گؤکچن توانست کار آموزش خلبانی خود را دنبال بگیرد.

تجارتچی ولی فرزندخوانده هیچ چهره برجسته‌ای نبود. زادگاه او کشوری بود نیمه ویران، برجامانده از ایران قجری، دودمانی که شاهانش لیوانی آب را بی روادید روس و انگلیس نمی‌توانستند نوشید. ایران به روزگار نوجوانی تجارتچی همچون کودکی نوپای تلوتلو خوران راه رفتن می‌آموخت. شهریور بیست و سرریز شدن نیروهای بیگانه به ایران گسستی بنیادین درروند نوین‌سازی رضاشاهی بود. تجارتچی دیگر به آموزشگاه خلبانی باز نگشت. امروز نام نخستین زن خلبان ترک بر پیشانی دومین فرودگاه جهانی ترکیه می‌درخشد، نام نخستین زن خلبان ایرانی را ولی کمتر کسی شنیده است و بالاترین ارج‌گذاری بر چنین چهره‌ای که می‌بایست ماندگار و سرمشقی برای دختران این آب و خاک می‌شد، گفتگویی بود با روزنامه‌های مشرق و اعتماد،

همین و بس.

***

اگرچه گفتگوها بر سرکارهای انجام‌شده بروزگار رضاشاه بسیار است و اگرچه سدها کتاب و سدها هزار برگ در این باره نوشته‌شده است، اگرچه هنوز بگومگوی اندیش ورزان را بر سر اینکه چنین کارهایی نمادهای نوین‌سازی (مدرنیزاسیون) بودند یا نوین‌گرایی (مدرنیته) پایانی در برابر چشم نیست، ولی از یک گفتمان بنیادین – شاید بنیادین‌ترین نکته – نمی‌شود به‌آسانی گذشت: از میانه همه‌کاره‌ای انجام‌گرفته بروزگار پهلوی نخست، آنچه که "آزادی زنان" نامیده می‌شود بیش از هر کار دیگری چالش و بگومگو برانگیخته است. اگر مسلمانان باورمند این کار را خوارشماری آئین‌های دین و سزاوار دوزخ می‌دانند، مارکسیست‌ها، ملی‌گرایان و دیگر نیروهای ستایشگر انقلاب شکوهمند آن را از این‌رو سرزنش می‌کنند که با "زور" به انجام رسیده است و برآنند که اگر چادر در جامعه‌ای به‌زور از سرزنان کنده شد، به‌ناچار روزی به‌زور بر سرشان افکنده خواهد شد. مرا با مسلمانان باورمند کاری نیست. ولی دیگرانی که به بهانه "زور" زبان به نکوهش رضاشاه می‌گشایند، آیا درباره دیگر کارهای رخ‌داده بروزگار او هم همین‌گونه می‌اندیشند؟ آیا آموزش‌و‌پرورش اجباری در آموزشگاه‌های نوین، بنیان‌گذاری دادگستری نوین، آبله‌کوبی، خدمت سربازی و مانندهای آنان در پی همه‌پرسی و بدون "زور" انجام شدند؟ پس چرا درباره این کارها سخنی از زور نمی‌رود؟ آیا می‌توان پذیرفت که مردم ایران در آغاز سده پیشرو از دل‌وجان خواهان فرستادن کودکان خود به دبستان‌هایی بوده باشند، که در آن به گفته ملایان چیزی جز "کفر و الحاد و زندقه" آموزانده نمی‌شد؟

برای پاسخ به چرائی رویکرد بخش بسیار بزرگی از جامعه ایران با پرسمان زن و "کشف حجاب" باید سه دهه در تاریخ ایران جلوتر آمد و به رخدادهای مهروموم‌های آغازین دهه چهل رسید. به همان روزهایی که روح‌الله خمینی گفت: «ورود زن‌ها به مجلسین و انجمن‌های ایالتی و ولایتی و شهرداری مخالف است با قوانین محکم اسلام که تشخیص آن به نص قانون اساسی محول به علمای اعلام و مراجع فتواست و برای دیگران حق دخالت نیست» یا نوشت: « آقای علم گمان کرده با تبدیل کردن قران مجید به کتاب آسمانی، ممکن است قران کریم را از رسمیت انداخت و اوستا و انجیل و بعضی کتاب ضاله و بعضی کتب را قرین آن یا به‌جای آن قرارداد»

این چکیده جنبش واپسگرایانه پانزدهم خرداد بود: "دشمنی با حق رأی زنان و دشمنی با برابری دگر دینان با مسلمانان". با این‌همه سرآمدان ایرانی از مارکسیست تا مسلمان در ستایش از آن کوتاهی نکرده‌اند. از جلال آل‌احمد که به دست‌بوس رهبر آن در نجف شتافت و بیژن جزنی که آن را "تضاد خلق با استبداد دربار به‌مثابه عمده‌ترین دشمن خلق" (3) ‌نامید گرفته، تا شریعتی که به گفته همسرش «هنگامی‌که باخبر شد یکی از شعارهای مردم در ۱۵ خرداد شعار "مصدق رهبر ملی ما ، خمینی رهبر دینی ما" بوده است از آگاهی مردم ذوق‌زده شده بود» (4). این شادمانی همگانی از خیزش فرومایگان در برابر حق رأی زنان و برابری دینی مسلمان و نامسلمان را تنها می‌توان از نگر گاه روان‌شناختی گروهی بَررسید. همان نیروی نهفته در ژرفای جامعه ایرانی که از "کشف حجاب" برآشفته بود در پانزدهم خرداد سر برکرد و دستیابی زنان به بخشی از حقوقشان را برنتافت و تا به امروز نیز یا به بهانه هنجارهای دینی و یا به بهانه "دیکتاتورمآبی" این کار درست رضاشاه را به زیر آفند نکوهش خود می‌گیرد.

به گمان من قلدر منشی و دیکتاتور بودن رضاشاه تنها یک بهانه است. رویارویی با آزادی زنان که دلباختگان انقلاب شکوهمند آن را به "کشف حجاب" فرو می‌کاهند، ریشه در یک گِره تاریخ دارد، در یک هراس نهادینه‌شده از "زن". اگرچه دو زن در دو کشور همسایه و درزمانی کمابیش یکسان سرنوشتی همسان را آغازیدند، ولی دیدیم که گؤکچن توانست آرزوی درونی‌اش را برآورد، ولی همتای ایرانی او در نیمه‌راه از رفتن بازماند و بال پروازش شکست. بی‌گمان سرنگونی رضاشاه و دست‌اندازی‌های بیگانگان بر خاک ایران راه آغازشده را نیمه‌کاره گذاشتند، ولی گناه آیا همیشه از دیگران است؟ به گمان من جامعه ایرانی دستاوردهای دوره رضاشاهی را - جدا از اینکه خوب و درست بودند یا بد و نادرست - نمی‌خواست و پس می‌زد و با چنگ و دندان به زمین نابارور فرهنگ دینی-سنتی خویش چسبیده بود و از میان همه آنچه بدان روزگار انجام گرفت، آزادی زن تا به همین امروز چون خاری گلوی این جامعه واپس‌گرا را می‌خلد.

درجایی خواندم (5) که حبیب یغمایی گفته است: «در دوره رضاشاه که عزاداری و سینه‌زنی و قمه‌زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک‌الشعرای بهار به مرحوم شوکت الملک (امیر بیرجند) گفته بود: الحمدالله ولایت شما هم برق دارد، هم آب دارد، هم‌مدرسه دارد، هم سالن نمایش دارد، همه‌چیز هست، اینکه بعضی‌ها هنوز شکایت می‌کنند دیگر چه می‌خواهند؟ مرحوم شوکت الملک گفته بود: آقا! این‌ها برق نمی‌خواهند. این‌ها محرم می‌خواهند . این‌ها مدرسه نمی‌خواهند، روضه‌خوانی می‌خواهند .کربلا را به این‌ها بدهید، همه‌چیز به آن‌ها داده‌اید

ما هرگز نخواهیم توانست دریابیم بیشینه "مردم مسلمان ایران" بروزگار رضاشاه به‌راستی در پی چه بودند. ولی بررسی خواسته‌های سرآمدان این مردم مسلمان شاید بتواند پرتوی بر تاریکی‌های این پرسش بیفکند. به دیگر سخن اگر خواسته‌های یکی از پیشروترین، آگاه‌ترین و نواندیش‌ترین مسلمانان ایرانی پیش از انقلاب را نمونه بگیریم، به خوش‌بینانه‌ترین پاسخ به پرسش بالادست خواهیم یافت و شاید بتوانیم اندکی به هسته پنهان خواسته‌های بنیادین جامعه مسلمان روزگار رضاشاه نزدیک شویم. در این راستا من به سراغ کسی رفته‌ام که به گواهی دوست و دشمن از سرآمدان، یا شاید بنیان‌گذاران جنش "نواندیشی دینی" است، به سراغ علی شریعتی در کتاب (سخنرانی) "تفسیر سوره روم"، که آن را "پیام امید به روشنفکر مسئول" نیز نامیده‌اند. شریعتی در این سخنرانی از سر تا به ‌پا ستایشگر اعراب مسلمانی است که ایرانیان را کشتار می‌کنند و به بردگی می‌گیرند و به گفته او:

«همین نسل [اعراب مسلمان، م. ب.] است که یک چنین قراردادی را با امپراتور شرق [ایران، م. ب.] امضا می‌کند. ازجمله مواد قرارداد، این است که عرب‌ها می‌گویند هر وقت ما بخواهیم به یکی از شهر‌های شما حمله کنیم (چون هر شهری پادگان مستقل داشته) و سپاه کم داشته باشیم، شما باید کمک بدهید، [سپهبد ایرانی، م. ب.] می‌گوید چشم آقا، می‌دهیم. هر وقت ما اسب لازم داشتیم باید شما بدهید، [سپهبد ایرانی، م. ب.] می‌گوید چشم آقا. - این خیلی خوشمزه است - هر وقت یکی از ما‌ها در شهری از شهر‌های شما پیاده راه می‌رود و با یکی از شما‌ها در طول راه برخورد کند که سواره بود او باید بلافاصله طبق اين مقررات ماده ۷ از اسب پائین بیاید و اسبش را تقدیم کند و بگوید شما بفرمائید آقا!» این اندازه از خود ستیزی و بیگانه‌ستاییِ را در کمتر جایی می‌توان سراغ گرفت. در این راستا کتاب "تفسیر سوره روم" کنکاش ویژه‌ای را می‌طلبد.

ولی شریعتی، در جایگاه مشت نمونه خروار و خوش‌بینانه‌ترین نماد خواسته‌های ایرانیان مسلمان در پی چیست؟ او می‌گوید:

«امیدوارم چنین روزی بسیار نزدیک باشد! روزی که دانشجویان ما در کنار طلبه ما و استاد ما در کنار عالم ما و مؤمن ما در کنار روشنفکر ما و جوان ما در کنار پیر ما و متجدد ما در کنار متقدم ما و دختر ما در کنار مادرش و پسر ما در کنار پدرش و همه در یک صف، در کنار خانه فاطمه بایستیم [...] تمام تلاش ما باید این باشد، هر جا که هستیم، هر جا که می‌توانیم چند نفرمان جمع‌شویم، مسجدی داشته باشیم، حسینیه‌ای داشته باشیم، محفل مذهبی یا علمی و یا اخلاقی داشته باشیم، در هر شهری، در هر دهی و در هرمحله‌ای، در هر اداره‌ای، در هر کارخانه‌ای که هستیم، بکوشیم تا یک بنیاد قرآنی ایجاد کنیم و برای شروع - در هر سطحی - قابل‌قبول است. بکوشیم که دومرتبه همه مسجد‌های ما، همه حسینیه‌های ما، همه محفل‌های دینی ما مسجد و محفل دینی قرآن باشد.»

ناجوانمردانه خواهد بود اگر شریعتی را به این سخنان فرو بکاهیم. او در ستایش آزادی بسیار گفته و سروده است. ولی اندر یافت او از آزادی در همین کتاب چیست؟

«در سراسر جهان همه توطئه‌ها برای نابود کردن نسل جوانی است که می‌بینیم به‌جای همه حق‌ها و همه آزادی‌هایی که در آرزویش هست و نیاز به آن دارد، فقط به او "آزادی جنسی" می‌دهند، در سراسر جهان دستگاه‌های تبلیغاتی، مطبوعات، رادیوها، تلویزیون‌ها، هنر، همه در تلاش تأمین چنین نیازی برای او هستند، در مقابل از مکتب علی و شعله‌ای که از خانه متروک و خاموش فاطمه همواره جستن می‌کند، [...]می‌توانیم آتشی برافروزیم و امیدوار باشیم ...»

آنچه رفت دیدگاه‌های نواندیش‌ترین مسلمان روزگار خویش بود، که هم دانش‌آموخته دانشگاه‌های ایران و هم دانشجوی دکترای دانشگاه سوربون بوده است، تا به توده ناآگاه و کم‌دانش و پایبند خرافات چه رسد.

پس در پیش‌ روی چنین پس‌زمینه‌ای است که می‌توان دریافت چرا در برخورد با رضاشاه محسن نامجویی که بخش بزرگی از باورهای دینی را به ریشخند می‌گیرد، با رحیم ازغدی‌پور از نظریه‌پردازان جمهوری اسلامی هم‌صدا و هم‌سخن می‌شود. اگر ازغدی‌پور می‌گوید: «مدرنیته‌ رضاخان از ماتحت اسب یک سفارتخانه بیرون آمد» (6) نامجو نیز می‌خواند: «آی ملت! مدرنیته رو اخلاق سگ آورد». از دیدگاه روانشناسی اجتماعی شاید بهره‌گیری هردوی اینان از نام جانوران (اسب و سگ) برای نامیدن آنچه که "مدرنیته رضاشاهی" نام‌گرفته است (و از نگر من تنها مدرنیزاسیون یا نوین‌سازی است)، خود گویای همه‌چیز باشد، ولی بگذارید داستان را اندکی بیشتر بشکافیم:

گروهی از جوانان ایرانی با ساختن فیلمی بر پایه ترانه "هَپی" از فارل ویلیامز خواستند خوانش ایرانی خود از این آهنگ را نشان دهند. تلویزیون صدای امریکا در برنامه‌ای به این پدیده و برخورد جمهوری اسلامی با دست‌اند کاران آن پرداخت و گفتگویی نیز با محسن نامجو انجام داد. من از تک‌تک سخنان گفته‌شده در این برنامه درمی‌گذرم و به گزاره‌های پایانی محسن نامجو می‌پردازم، که به گمانم در کنار ترانه رضاخان و سخنان رحیم ازغدی‌پور نگاره‌ای گویا از چهره راستین فرهنگ ما به دست می‌دهد. نامجو می‌گوید: «اگر خانم‌ها بجای این قضیه حجابشون رو دقیقاً اتفاقاً رعایت می‌کردن، حتی به شکل اغراق‌آمیزی رعایت می‌کردن که می‌تونست بار طنز داشته باشه و با حرکات چشم و ابرو این حرکات رقص رو انجام می‌دادن، این حساسیت‌ها ایجاد نمی‌شد و دستگیر هم نمی‌شدن و می‌تونستن همون پیام ضد حکومتی رو که جلوی شادی رو می‌گیره رو برسونن». به دیگر سخن، به دنبال هر آماجی که هستی، حتا به هنگام رقصیدن، هیچ‌گاه دست از حجابَت نکش، زیرا "حساسیت ایجاد" می‌شود. "حساسیتی که به گمان من در میان توده و سرآمدانش بسیار ریشه‌دارتر است، تا در میان سران جمهوری اسلامی. شاید برخی از خوانندگان و خود محسن نامجو بر آن باشند که من از اندر یافت پیام درونی سخنان ایشان ناتوان بوده‌ام، ولی گاه جان سخن را در پس واژگان باید کاوید، و نه در برچسبی آن‌ها.

آنچه که نگذاشت نوین‌سازی رضاشاهی ره به نوین‌گرایی ببرد، قلدری او، زور و چکمه و شمشیرش نبود. همچنین گناه را بر گردن "شیوه‌های نادرست" انجام کارها و دستان پلید بیگانگان نیز نمی‌توان افکند. از یاد نباید برد که بیش از 99 درصد مردم ایران در آن روزگار از خواندن و نوشتن بی‌بهره بودند و تا مشتی نمونه خروار آورده باشم، هنگامی‌که بخشنامه "کشف حجاب" به سرتاسر ایران فرستاده شد، تنها 30 سال از فروش دختران قوچانی به ترکمانان و ارامنه عشق‌آباد می‌گذشت (7) و برده‌داری تازه به سال 1307 برافتاد (8). ایران پساقجری در رویارویی با جهان نو، جهانی که پیش‌تر آخوندزاده‌ها و کرمانی‌ها و طالبوفها و مستشارالدوله‌ها گوشه کوچکی از آن را به سرآمدان آن نمایانده بودند، دچار هراسی همه‌سویه بود. ولی این جامعه بیش و پیش از هر چیز از "برهنگی" خویش می‌هراسید، مانند کسی که تازه به ناسزاواری و زشتی اندام خود پی برده باشد و در هر گامی نگران نگاه‌هایی باشد که او را برانداز می‌کنند. در چنین کشاکشی بود که "کشف حجاب" برای این جامعه درون‌مایه دیگری به خود می‌گرفت. با برداشتن چادر از سر زنان، این تنها "نوامیس مسلمین" نبودند که برهنه می‌شدند، با این کار "اندرونی" نیز به "بیرونی" می‌پیوست و "مطبخ" به میانه حیاط می‌آمد، ساختارهای هزارساله فرومی‌ریختند و در یک‌سخن، فرهنگ اجتماعی برهنه و لخت در برابر دیدگان همگان جای می‌گرفت. جامعه ایرانی، از مسلمانش گرفته تا مارکسیستش، اگرچه با بخش بزرگی از دگرگونی‌های گسترده‌ به ناگزیر کنار آمد، ولی در ژرفای هستی‌ خویش از این "برهنگی" در رنج و هراس بود.

با این‌همه گویا تاریخ و سرنوشت با ما سر شوخی داشتند: رضاشاه که چادر را از سرزنان ما برداشت، با چادری بزرگ‌تری بنام نوین‌سازی برهنگی‌مان را پوشاند، تا زشتی‌های فرهنگی‌مان به چشم خودی و بیگانه نیاید. و جمهوری اسلامی که حجاب را بر سر زنان ما بازگرداند، فرهنگ همگانی ما را چنان برهنه کرد و درون نازیبای ما را چنان به نمایش گذاشت،

که در برابر خودی و بیگانه، پیوسته سر از شرم به زیر می‌داریم.

خداوند دروغ، دشمن و خشک‌سالی را از ایران‌زمین به دور دارد

------------------
Sabiha Gökçen .1
Dersim İsyanı .2
3. "جمع‌بندی مبارزات سی‌ساله اخیر در ایران"، زیر: موقعیت و نقش طبقات، قشرها، جریان‌ها و عوامل مختلف در جریان اصلاحات ارضی، 3. موقعیت خلق در برابر اصلاحات ارضی
4. طرحی از یک زندگی (نقدها و نظرها)، دکتر پوران شریعت رضوی، برگ 70
5. اگرچه بررسی اینکه آیا شادروان یغمایی به‌راستی این سخنان را نوشته یا بر زبان آورده برایم شدنی نبود، ولی ازآنجایی‌که چنین دیدگاهی را از زبان خویشان سالمند خود نیز شنیده‌ام، آوردنش را تهی از هوده ندیدم.
https://www.youtube.com/watch?v=cehWEr4mVW4 .6
7. بنگرید به: حکایت دختران قوچان: از یادرفته‌های انقلاب مشروطیت، افسانه نجم‌آبادی
8. سندهای خرید و فروش برده را می‌توان دستکم تا سال 1280 در ایران پی گرفت.

برگه درخواست عضویت
ایمیل دبیرخانه حزب
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

با ما همراه باشید

روشنگری لازم

مقالاتی که از دگراندیشان و هم‌اندیشان در سامانه حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) درج می‌شوند، تنها برای آگاهی‌رسانی، ترویج رواداری و نهادینه کردن چندگرائی در فرهنگ سیاسی کشورمان می‌باشد و حزب هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال محتوای آنان ندارد. مقالات می‌توانند با نظرگاه‌های حزب هم‌خوانی نداشته باشند. سامانه حزب در انتخاب مقالات آزاد است.

آخرین مقالات درج شده جدید

مشروطه ایرانی و گفتمان ملی…

22 بهمن و خیزش مردم ایران…

تلاش بیهوده حجاریان…

هفدهم ماه دی، روز زن در ایران…

بیانیه جبهه ایران‌گرایان در پشتیبانی از تظاهرات گسترده مردم در ایران…

مقالات دگراندیشان جدید

مشکل، مردم ایران نیستند؛ رژیم جانی‌شان است…

قیام ملی نقاب (نجات قیام ایران بزرگ)…

آیت‌الله مایک؛ آمریکاییِ مسلمان‌شده‌، رئیس جدید میز ایران سازمان سیا…

ایران را چرا باید دوست داشت؟…

در باغ وحش آخوندها!…

مقالات هم‌اندیشان جدید

بحثی در مقوله رفراندوم درخواستی و بیانیه پانزده اصلاح‌طلب پشیمان…

آیا هدف روسیه تبدیل ایران به یک «حکومت اقماری» است؟…

مارتین لوتر: مردی که به قرون‌وسطی فرمان ایست داد…

تشدید «جنگ سرد» در مناسبات آمریکا و ایران…

جشن مهرگان، تجدید پیمان با مهر و روشنایی…